هری شان
هرچی بگی تو وبلاگم می ذارم
نسخه آمریکایی دخمه های خونین آزمون های مرگ نسخه آمریکایی سوسانو. نام : هان هی جین حرفه : بازیگر تاریخ تولد : 27 اکتبر 1981 سن : 28 سال قد : 165 سانتیمتر وزن : 47 کیلو گرم محل تحصیل : دانشگاه هنر سئول افتخارات : دو بار برنده ی جایزه ی بهترین بازیگر شده است دی سو. نام : کیم سونگ سو حرفه : بازیگر تاریخ تولد : 23 می 1975 سن : 34 سال قد : 185 سانتیمتر وزن : 77 کیلو گرم بانو یوها. نام : اه یون سو تاریخ تولد : 27 اکتبر 1971 سن : 38 سال قد : 165 سانتیمتر وزن : 43 کیلوگرم محل تحصیل : دانشگاه دانکوک آغاز کار هنری : 1990 امپراتور گوم وا نام : جون جی وانگ ریول حرفه : بازیگر و موسیقیدان تاریخ تولد : 11 فوریه 1959 سن : 50 سال محل تحصیل : دانشگاه هنر های چوکی ( رشته موسیقی ) یانگ پو. نام : وون کی جون حرفه : بازیگر و خواننده تاریخ تولد : 12 فوریه 1974 سن : 35 سال جومونگ. نام : ساگ ایل گوک حرفه : بازیگر و مدل تاریخ تولد : 1 اکتبر 1971 سن : 38 سال قد : 185 سانتیمتر وزن : 80 کیلو گرم محل تحصیل : دانشگاه Cheongju علایق : گلف٬ شنا ٬اسکی٬ شمشیر بازی٬ دوچرخه سواری کوهستانی افتحارات : تا به حال چهار بار برنده ی جایزه ی بهترین بازیگر شده است. یو می یول. نام : جین هی کیونگ حرفه : بازیگر و موسیقیدان تاریخ تولد : 17 سپتامبر 1968 سن : 41 سال قد : 174 سانتیمتر وزن : 52 کیلو گرم محل تحصیل : دانشکده موسیقی هموسو. نام : هو جون هو حرفه : بازیگر تاریخ تولد : 14 آوریل 1964 سن : 45 سال قد : 180 سانتیمتر وزن : 75 کیلو گرم محل تحصیل : دانشکده هنر سئول وزیر اعظم. نام : لی جاﺀ یانگ حرفه : بازیگر سال تولد : 1963 سن : 46 سال محل تحصیل : دانشگاه بوسان سایونگ. نام : باﺀ سو بین حرفه : بازیگر تاریخ تولد : 9 دسامبر 1976 سن : 33 سال قد : 180 سانتیمتر وزن : 68 کیلو گرم برخلاف دیگر نشریات کثیر الانتشار ایرانی ٬ نشریه ی همشهری از هری پاتر خبر چاپ می کند.اخیرا در شماره 128 همشهری خانواده ( مال همین هفته) مطلبی در مورد هری پاتر در 5 صفحه به چاپ رسیده است. تصویر جلد این شماره نیز عکسی از روپرت گرینت ( رون ویزلی) و دنیل رادکلیف (هری پاتر) چاپ شده.(که البته در عکس اصلی اما واتسون نیز حضور داشته که احتمالا به خاطر لباسش حذفش کردند.همچنین تصاویر روی لباس های دن و روپرت) به هر حال به شما پیشنهاد می کنم اگه در حال جمع کردن یه کلکسیون هری پاتری هستید٬ این مورد رو از دست ندید. فقط تا آخر هفته وقت دارید. پاتر بسنجند. به زودی یک آزمون سمج بزرگ در این وبلاگ و یا وبلاگ گروهی من و دوستام برگزار می شه. برای ثبت نام نظر بدین. وقتی من و دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب در غرفه کتابسرای تندیس ویدا اسلامیه رو دیدیم و ازش امضا گرفتیم. من از این امضا عکس گرفتم و براتون گذاشتم. اگه کیفیتش کمه ببخشید خیلی ریز نوشته شده. پرده اول کپيولت ها و مونتاگ ها صحنه اول ميدان شهر ورونا {سمپسون و گرگوري از راه مي رسند، در حالي که با خود شمشير دارند} سمپسون: اگر امروز يکي از اون سگ هاي مونتاگ رو ببينم، حاضرم تا بهشون حمله کنم. گرگوري: پس شمشيرت رو بيار بيرون.دو تا از خدمتکاران مونتاگ دارن ميان. {آبرام و بالتازار از راه می رسند} سمپسون: من قیافه ی بدی به اون ها می گیرم و اون ها رو عصبانی می کنم. آبرام: آیا شما می خوایند به ما قیافه ی بدی بگیرید، قربان؟ سمپسون (رو به گرگوری): اگر من بگم بله، قانونی رو نقص کردم؟ گرگوری: نه. سمپسون (رو به آبرام): نه من قیافه ی بدی به شما نگرفتم، قربان. اما … قیافه ی بدی گرفته ام. گرگوری: آیا سعی دارید با ما دعوا کنید،قربان؟ آبرام: شروع یه دعوا، قربان؟ نه،قربان. سمپسون: خوب اگر می خواین که دعوا کنید من آماده ام.ارباب من مرد خوبیه-به خوبی ارباب شما. {بن ولیو از یک طرف و تایبالت هم از طرف دیگر می رسد} آبرام:نه یک مرد بهتر؟ گرگوری(رو به سمپسون): بگو بهتر.یکی از فامیلای ارباب مون داره می اد. سمپسون(روبه آبرام):اون مرد بهتریه، قربان. آبرام:داری دروغ می گی! سمپسون:شمشیرت رو بیرون بیار،گرگوری.باید با اون ها بجنگیم. {سمپسون و گرگوری شمشیر های خود را بیرون کشیده و دعوا را شروع می کنند} بن ولیو: دعوا نکنید،مردان احمق!شمشیر های خود را کنار بگذارید.شما نمی دونید که دارید چی کار می کنید. تایبالت(در حالی که شمشیر خود را بیرون می کشد):پس تو هم در این جنگ هستی،بن ولیو؟ برای مردن آماده شو! بن ولیو:من فقط دارم سعی می کنم تا صلح رو برقرار کنم.شمشیرت رو کنار بگذار یا از اون برای جلوگیری از جنگ این مردان استفاده کن. تایبالت:شمشیر تو بیرونه و داری درباره ی صلح حرف می زنی؟ من از این کلمه متنفرم، همونطور که از مونتاگ ها متنفرم.(در حالی که به سوی او حمله می برد) اینو بگیر! {تایبالت و بن ولیو می جنگند.دو- سه تا از مردم ورونا هم می ان و شروع می کنن به جنگیدن} مردم شهر: مرگ بر کپیولت ها! مرگ بر مونتاگ ها! {لرد کپیولت و همسرش می رسند} لرد کپیولت:این همه سر و صدا برای چیه؟(رو به سمپسون) برو و شمشیر بلند من رو بیار. خانم کپیولت:برای چی شمشیرت رو می خوای؟ {لرد مونتاگ و همسرش از راه می رسند} لرد کپولت:گفتم شمشیرم رو بیار!مونتاگ پیر اینجاست.شمشیر اون بیرونه و آماده ی جنگ لرد مونتاگ(به همسرش):مانع من نشو! خانم مونتاگ(در حالی که مانع اون می شه):تو نمی جنگی {شاهزاده اِسكالِس با خدمت کارانش از راه می رسد} شاهزاده:دشمنان صلح، شمشیر های خود را روی زمین بیندازید! این بار سومه، کپیولت و مونتاگ،جنگی که بین خانواده های شماست مانع برقراری صلح در خیابان های ماست.همه برن به خونه هاشون.کپیولت تو همین الآن با من بیا. مونتاگ تو هم فردا به دیدن من بیا. {همه رفتند به جز لرد و خانم مونتاگ و بن ولیو} لرد مونتاگ: کی این دعوا رو شروع کرد؟ حرف بزن بن ولیو.تو کجا بودی که این دعوا شروع شد؟ بن ولیو:خدمت کاران شما و خدمت کاران کپیولت داشتند دعوا می کردند.من سعی کردم مانع اون ها بشم.ولی بعد تایبالت خشمگین هم اومد و شروع کرد به جنگیدن.مردم بیشتر و بیشتر اومدند و به ما پیوستند.و بعد هم که شاهزاده اومد و همه چیز رو متوقف کرد. خانم مونتاگ:امروز رومئو رو دیدی؟خیلی خوشحالم که اون توی این دعوای وحشتناک نبود. بن ولیو:بانو، یک ساعت قبل از اینکه خورشید بالا بیاد، من رفتم که قرم بزنم و رومئو رو دیدم که در نزدیکی قسمت شرقی شهر داشت قدم می زد. ولی اون فرار کرد و در تکه چوبی ناپدید شد. لرد مونتاگ:مردم معمولا اون رو صبح خیلی زود همون جا ها با چهره ای غمگین می بینند.ولی وقتی خورشید بالا می آد پسرم به خونه می ره و خودش رو در اتاقش حبس می کنه. بن ولیو: شوهر خاله ی اشرافی من ، آیا دلیلش رو می دونید؟ لرد مونتاگ:من و خیلی از دوستاش ازش پرسیدیم ولی اون این رو مثل یه راز حفظ می کنه.ما تا وقتی ندونیم دلیل ناراحتیش چیه نمی تونیم کمکش کنیم {رومئو می رسد} بن ولیو:اوه اومد.من بالاخره خواهم فهمید که مشکلش چیه. لرد موننتاگ: امیدوارم که علت واقعی رو به تو بگه.(به همسرش)بیا بریم،بانو. {لرد مونتاگ و همسرش محل را ترک می کنند} بن ولیو: صبح به خیر پسر خاله رومئو:هنوز هم صبح خیلی زوده؟ بن ولیو: حدودا ساعت نهه رومئو: اوه . ساعات ناراحتی به آرامی می گذرند.کسی که با عجله این جا رو ترک کرد.پدر من بود؟ بن ولیو: بله.چه غمی ساعات تو رو طولانی می کنه،رومئو؟ تو عاشق شدی؟ رومئو:بله. ولی من بانویی رو دوست دارم که منو دوست نداره.(به اطراف نگاه می کند) چه دعوای مهیبی این جا رخ داده؟ نه،نگو.قبلا همه شو شنیدم.نفرت عامل تمام این جنگ و دعوا هاست،ولی من از عشق بیشتر رنج می برم. بن ولیو:خیل متاسفم که تو ناراحتی.بهم بگو،تو عاشق چه کسی هستی؟ رومئو:من زن زیبایی رو دوست دارم که اسمش روزالینه.ولی اون از من خوشش نمی آد. بن ولیو:به من گوش بده.فراموشش کن. رومئو:اوه،بگو چه جوری می تونم فراموشش کنم! بن ولیو: از چشمات استفاده کن.به زن های زیبای دیگه نگاه کن. رومئو: اگر من زنان زیبای دیگر رو با روزالین مقایسه کنم،فقط بیشتر به روزالین فکر می کنم. بن ولیو:من می تونم بهت یاد بدم که چه جوری فرموشش کنی. {رومئو و بن ولیو می روند} وبلاگ طفره زن به کمک دوستان هری پاتریستی که در زمینه ی تهیه مطلب فعالند برای انتشار مجله ی اینترنتی محبوب طفره زن نیاز داره. اگه می تونید حتما کمک کنید. من لینک این وبلاگ رو در قسمت لینک های روزانه ی وبلاگ می ذارم .حتما مراجعه کنید. کتابسرای تندیس مقدم شما را گرامی می دارد. مصلای تهران، سالن شبستان، راهروی ۱۴، غرفه ۳۵. امیدوارم همه تون بیاید.من خودم جمعه آخر با دوستام می خوام برم.شمام حتما بیاین راستی حتما یه سری هم به غرفه کتاب های بنفشه بزنید.و دیگه ... همین اهان نظر هم بدین
![]()
![]()
دیدار با ویدا اسلامیه در بیست و دومین نمایشگاه کتاب.
ویدا اسلامیه مترجم کتابهای هری پاتر در روزهای جمعه ۱۸ اردیبهشت و جمعه ۲۵ ادریبهشت از ساعت ۱۱ الی ۱۹ آماده پاسخ گویی به شما دوستداران کتاب می باشد.![]()
| Design By : Night Skin |

